مولف ناشناخته

205

تاريخ شاهى ( فارسى )

قصه آمدن سوار ده هزار از لشكر نكودر 55 - قهر هم اللّه و اجزاهم - به ولايت فارس و كرمان و هرموز و شبانكاره و ذكر خرابى ولايات و غارت و تاراج و كشتن مردم و كيفيت آن‌چنان بود كه ده سوار ياغى از طرف سجستان متوجه آسفه گشتند و بر صوب ريقان به در بم آمدند ، بيت : تو گفتى ز دريا همى خاست موج * سپاه اندرآمد همى فوج‌فوج از آن جمله يك هزار سوار از راه ديه بكرى روى به ولايت حيرفت نهادند و در آن ناحيت خرابى بسيار [ 398 ] كردن « 1 » از كشتن مردم و تلف كردن غله و راندن چهارپاى و به راه خاون بيرون شدند و به طريق سرسوران روى به هرموز و خرابى آن ولايت نهادند ، و در آن حدود ، از مال تجار به غارت بردن و خلق خداى كشتن و زن و فرزند مسلمانان اسير گرفتن هيچ دقيقه اهمال نكردند ، و از آنجا به پاى قلعهء تازيان بيرون شدند و به ديهء كبرستان رفتند كه سرحد ابراستان زير است و نزديك كنار درياء فارس . و بايلو و پتو كه از ولايت جروم فارس و گرمسيرهاى آن نواحى است تا حدود فال و كران و اين نواحى و حوالى وارجا - و آنجا علف‌خوار و كيام « 2 » گاه قبايل اعراب و احياء ايشان بود - و درين ولايت

--> ( 1 ) - به‌جاى كردند ( 2 ) - شايد كنام : ولى همين كلمه باز هم به معنى علفچر تكرار مىشود .